غزل شمارهٔ 307
Toggle stanza 1سر نمیپیچند از تیغ اجل دیوانهها
11
سر نمیپیچند از تیغ اجل دیوانهها
گوش بر آواز سیلابند این ویرانهها
22
از نفس افتاد موج و بحر از شورش نشست
همچنان زنجیر میخایند این دیوانهها
33
نعمت دنیای دون پرور به استحقاق نیست
صاحب گنجند اینجا بیشتر ویرانهها
44
هرکه بر داغ حوادث همچو مردان صبر کرد
خورد آب زندگی زین آتشین پیمانهها
55
تا نریزی روزگاری آب بر دست سبو
همچو جام می نگردی محرم میخانهها
66
دیده مورست صحرا چون لطیف افتاد حسن
در دل هر ذره دارد مهر وحدت خانهها
77
تا مباد آگاه از ذوق گرفتاری شوند
میکنم آزاد طفلان را ز مکتبخانهها
88
گر شهیدان را زیارت میکنی وقت است وقت
خاک را برداشت از جا جنبش این دانهها
99
نیست در طینت جدایی عاشق و معشوق را
شمع بتوان ریخت از خاکستر پروانهها
1010
هرچه گویند آشنایان سخن، منت به جان!
نیستم من مرد تحسین سخن بیگانهها
1111
خال را در دلربایی نسبتی با زلف نیست
داغ دارد دام را گیرایی این دانهها
1212
نیست صائب ملک تنگ بیغمی جای دو شاه
زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانهها
زمین

