غزل شمارهٔ 852
Toggle stanza 1ای فکر تو نقشبند جانها
11
ای فکر تو نقشبند جانها
یک حلقه ذکرت آسمانها
22
در بحر تو کشتی خرد را
از لنگر صبر، بادبانها
33
شد هاله آفتاب تابان
از نام تو روزن دهانها
44
صحرای طلب ز جستجویت
مسطر زده شد ز کاروانها
55
از حسن یگانه تو گردید
چون غنچه یکی، دل و زبانها
66
از لب به هوای پایبوست
دامن به میان شکسته جانها
77
چون فاخته، قدسیان گرفته
بر سرو بلندت آشیانها
88
کردند حلال، خون خود را
از شرم رخ تو گلستانها
99
از رشک زمین ندارد آرام
در عهد خرامت آسمانها
1010
چون صبح، گشاده اند آغوش
از شوق خدنگت استخوانها
1111
سودای تو در قلمرو خاک
برقی است میان نیستانها
1212
شرم تو ز پاکدامنیها
شد پرده خواب پاسبانها
1313
چون سیل، ز شوق قلزم تو
در رقص روانیاند جانها
1414
شوق تو ز نقش پای رهرو
در راه فکنده کاروانها
1515
در وادی بینشانی تو
شد جاده، فلاخن نشانها
1616
از شرم نزاکت تو خوبان
باریک شدند چون میانها
1717
چون سبزه ز جلوه بلندت
پامال شدند آسمانها
1818
از روی گشاده تو گردید
در بسته چو غنچه، گلستانها
1919
در خاک، چو نبض، بیقرارند
از شوق خدنگت استخوانها
2020
در گل به گلاب صلح کردند
در عهد رخ تو باغبانها
2121
از خلق معنبر تو گردید
پیراهن یوسف آسمانها
2222
زرین چو زبان شمع گردید
از حرف سخای تو زبانها
2323
در جلوهگه تو کوه طاقت
چون کاه شد از سبکعنانها
2424
چون وصف تو مومیاییی نیست
از بهر شکستهزبانها
2525
بد، خوب نگردد از ریاضت
خونریز ز چله شد کمانها
2626
داغ تو به بوالهوس نچسبد
ریزد ز تنور سرد، نانها
2727
کلک تو رسانده است صائب
در هر کف خاک، گلستانها
زمین

