غزل شمارهٔ 853
Toggle stanza 1ای حسن تو برق خانمانها
11
ای حسن تو برق خانمانها
عشق تو دلیل آسمانها
22
عشق تو نگارخانه دل
سودای تو سرنوشت جانها
33
در وصف رخ تو بلبلان را
خون میچکد از سر زبانها
44
شد دسته گل ز تازهرویی
بر سرو بلندت آشیانها
55
از خجلت روی لالهرنگت
شبنم زده گشت بوستانها
66
پیچد چو زبان غنچه بر هم
پیش تو زبان خوشبیانها
77
ده در عوض دری گشایند
دست است زبان بیزبانها
88
زان قامت چون خدنگ پیچید
چون مار به خویشتن سنانها
99
بر شیر شده است چون قفس تنگ
زان خوی پلنگ، نیستانها
1010
چون رشته سبحه پرگره شد
زنار ز شرم این میانها
1111
از سر نرود به مرگ سودا
از دور نیفتد آسمانها
زمین

