غزل شمارهٔ 851
Toggle stanza 1ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را
11
ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را
رشته آه در گره فکر گرهگشای را
22
سرو ریاض مغفرت آه ندامت است و بس
تا به که مرحمت کند عشق تو این لوای را
33
تا نکند سعادتش مست غرور، قسمتت
مالش از استخوان دهد مغز سر همای را
44
داغ محبت است و بس خانه فروز جان و دل
نیست ز روزن دگر روشنی این سرای را
55
باده عقل سوز را داروی بیهشی مزن
نیست به سرمه حاجت آن چشم جنون فزای را
66
محمل لیلیی کز او ناله من بلند شد
راه به خود نمی دهد زمزمه درای را
77
آن شکرین لبی که من ناله ازو چو نی کنم
غوطه به زهر می دهد طوطی خوش نوای را
88
صبح قیامتش بود پرده خواب در نظر
هر که به خواب بیند آن نرگس فتنه زای را
99
سوخت بساط هستیم ریخت بنای طاقتم
چند پر از نفس دهم آه شکسته پای را؟
1010
خانه سست جسم را کوه غم است پشتبان
راه به خویشتن مده باده غم زدای را
1111
روح شکسته بال را تا پر و بال می شود
رخنه ملک دل مکن خنده دلگشای را
1212
صائب آتشین زبان چون سر حرف وا کند
نغمه به لب گره شود بلبل خوش نوای را
زمین

