Toggle stanza 1
فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد
1

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد

2

مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک

که تیر کج خبری از نشان نمی دارد

3

به گرمی طلب آید به دست دامن رزق

تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد

4

جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست

خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد

5

ز سایه وحشت صیاد می کند آهو

دل رمیده تعلق به جان نمی دارد

6

نمی شود کف دریادلان شود بی برگ

حنای پنجه مرجان خزان نمی دارد

7

گل از نظاره او بی حجاب چیند غیر

که گلفروش غم بلبلان نمی دارد

8

تمام رحمت و لطفند اهل دل صائب

که میوه های بهشت استخوان نمی دارد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور