Toggle stanza 1
بوالعجب مجموعه‌ها از کف به حسرت داده‌ام
1

بوالعجب مجموعه‌ها از کف به حسرت داده‌ام

حاصلِ عمرِ گرامی را به غارت داده‌ام

2

تا چرا چون گل به چشمِ خود ندادم جایِ او

خارِ مژگان را به سیلابِ ندامت داده‌ام

3

با چه رو در چار سویِ مصر، دکان واکُنَم؟

کاروانِ حُسنِ یوسف را به غارت داده‌ام

4

مَبْدأِ فَیّاض اگر با من کُنَد خصمی رواست

با وجودِ حُسنِ معنی، دل به صورت داده‌ام

5

مردمِ آزاده را یک جامه چون سرو است بس

کافِرم در عمرِ خود گر تن به زینت داده‌ام

6

چشمِ آن دارم که از مُلْکِ اثر یابد نشان

از تهِ دل، گریه را امروز رخصت داده‌ام

7

چرخ را بر خویشتن فرمان‌روا گردانده‌ام

تیغِ بی‌رحمی، به دستِ بی‌مروت داده‌ام

8

عذرخواهِ معصیت، اشکِ پشیمانی بس است

نامه‌یِ خود را به دستِ ابرِ رحمت داده‌ام

9

«صائب»، این شعرِ ترِ آتش‌زبان را گوش کن

تا بدانی در سخن، دادِ فصاحت داده‌ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور