غزل شمارهٔ 5288
Toggle stanza 1تا به فکر شبرویهای خیال افتاده ام
تا به فکر شبرویهای خیال افتاده ام
مست لذت در شبستان وصال افتاده ام
نیست غیر از ناامیدی حاصل دیگر مرا
دانه بی طالعم در خشکسال افتاده ام
می شود هر روز فکرم یک سرو گردن بلند
تا به فکر قامت آن نونهال افتاده ام
با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من
بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده ام
صحبت من نیست بار خاطر نازکدلان
هرکجا افتاده ام خوشتر ز خال افتاده ام
هست اگر کیفیتی بازندگی در بیخودی است
تا به حال خویش می آیم ز حال افتاده ام
دور از انصاف است در محشر به دوزخ بردنم
من که در آتش مکرر ز انفعال افتاده ام
هر سر موی حواس من به راهی می رود
تا به دام زلف آن وحشی غزال افتاده ام
شاهد بیداری شبهاست خواب بی محل
من از خواب چشم او در صد خیال افتاده ام
چرخ هر خواری که بامن می کند شایسته ام
میوه خامم سزای خاکمال افتاده ام
چون نباشد ذره من ایمن از بیم زوال
همعنان آفتاب بی زوال افتاده ام
آرزویی هر دم از گردون تمنا می کنم
کودک شوخم سزای گوشمال افتاده ام
چند پرسی صائب احوال پریشان مرا
نیست حالی تا بگویم چون زحال افتاده ام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

