Toggle stanza 1
بس که در سینه من تیر پی تیر آید
1

بس که در سینه من تیر پی تیر آید

نفس از دل چو کشم ناله زنجیر آید

2

رشته طول امل را نتوان پیمودن

قصه شوق محال است به تقریر آید

3

هیچ کس راه به سررشته تقدیر نبرد

چون سر زلف تو دردست به تدبیر آید؟

4

دل رم کرده ما را به نگاهی دریاب

این نه صیدی است که دایم به سر تیر آید

5

رزق چون زود دهد دست بهم، زود رود

نکنم شکوه اگر روزی من دیر آید

6

صائب از کاهکشان فلک اندیشه مکن

نیست چون جوهر مردی چه ز شمشیر آید؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور