غزل شمارهٔ 4415

Toggle stanza 1
غفلت زدگان دیده بیدار ندانند
1

غفلت زدگان دیده بیدار ندانند

از مرده دلی قدر شب تار ندانند

2

رحم است بر آن قوم که بیداری شب را

صد پرده به از دولت بیدار ندانند

3

دارند در ایام خزان جوش بهاران

حیرت زدگانی که گل از خار ندانند

4

جمعی که ز سر پای نمودند چو پرگار

یک نقطه درین دایره بیکار ندانند

5

مغرور کند جوش خریدار گهر را

خوب است که خوبان ره بازار ندانند

6

تا آینه از دست نکویان نگذارند

بیطاقتی تشنه دیدار ندانند

7

زان خلق دلیرند به گفتار که از جهل

گفتار خود از جمله کردار ندانند

8

صائب طمع نامه فضولی است ز خوبان

ما را به پیامی چو سزاوار ندانند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور