غزل شمارهٔ 2240

Toggle stanza 1
به چشم من فلک یک چشمخانه است
1

به چشم من فلک یک چشمخانه است

که انسان مردمک، نور آن یگانه است

2

نباشد چون سبکرو توسن عمر؟

که هر موج نفس چون تازیانه است

3

بود در زیر لب، جان عاشقان را

که جای رفتنی بر آستانه است

4

گناهان را ز خردی سهل مشمار

که خرمنهای عالم دانه دانه است

5

چنان غفلت ترا مدهوش کرده است

که خواب مرگ در گوشت فسانه است

6

به غیر از آه، مکتوبی ندارم

چو آتش ترجمان من زبانه است

7

مکن بر عشق، آه بوالهوس حمل

که چون تیر هوایی بی نشانه است

8

ازان خورشید شد صائب جهانگیر

که از رخسار زرینش خزانه است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور