Toggle stanza 1
لعل او را بین به دلها بی حجاب آویخته
1

لعل او را بین به دلها بی حجاب آویخته

گر ندیدی اخگری را در کباب آویخته

2

چون تهیدستی که یابد بر کلید گنج دست

دیده حیران در آن بند نقاب آویخته

3

خط مشکین گرد رخسار جهان افروز او

مجرمی چندند در روز حساب آویخته

4

چون زنند اهل تظلم دست در زنجیر عدل؟

آنچنان جانها در آن زلف بتاب آویخته

5

شوق آسایش نمی داند، وگرنه بی حجاب

ذره ما در فروغ آفتاب آویخته

6

هیچ کاری از بزرگان برنیاید بی شفیع

قطره از دریا به دامان سحاب آویخته

7

ساده لوحانی که در دنیای دون پیچیده اند

تشنه ای چندند در موج سراب آویخته

8

از خیال چشم مخمور تو صائب عمرهاست

پرده ها بر روی بینایی ز خواب آویخته

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور