غزل شمارهٔ 6564
شاعر: صائب
Toggle stanza 1تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته
پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات
بر زمین عجز چون برگ خزان انداخته
گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو
از دهن بیرون صدف چون استخوان انداخته
خط ریحانت که نی در ناخن یاقوت کرد
منشیان را چون قلم شق در بنان انداخته
چون کف خونین به خاک راه خون لعل را
از دهن در دور یاقوت تو کان انداخته
صبح خیزان قیامت را نگاه گرم تو
در غلط از فتنه آخر زمان انداخته
اشتیاق حلقه گوش تو در صلب صدف
در گهرها پیچ و تاب ریسمان انداخته
کودک این بوم و بر را حاجت تعلیم نیست
تا الف گفته است، ناوک بر نشان انداخته
از دل صحرایی خود چشم تا پوشیده ام
خویشتن را در فضای لامکان انداخته
من کیم صائب که خلاق سخن در این مقام
کلک معنی آفرین را از بنان انداخته
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای به اوج قدس فرش آستان انداخته
سجده در بارت زمین بر آسمان انداخته
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2609
ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته
عالمی در شور و شوری در جهان انداخته
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 234
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته
گوی در میدان وحدت کامران انداخته
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 20 - ایضاله
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته
عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 21 - در توحید
ای متاع درد در بازار جان انداخته
گوهر هر سود در جیب زیان انداخته
عرفیقصیدههاشمارهٔ 1 - ای متاع درد در بازار جان انداخته
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

