غزل شمارهٔ 5320
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نیست از گردون غباری بر دل بیکینهام
نیست از گردون غباری بر دل بیکینهام
جلوه طوطی کند زنگار در آیینهام
سبزه من میکند نشو و نما در زیر سنگ
نیست کوه غم گران بر خاطر بیکینهام
نیستم محتاج کسوت چون فقیران دگر
همچو به میروید از تن خرقه پشمینهام
گرچه صد پیراهن از خورشید روشنتر شدم
همچنان در خلوت روشنضمیران پینهام
میکند روز جزا بر طفل بازیگوش من
صبح شنبه را خمار عشرت آدینهام
مهره گل گشتم از گرد کسادی گرچه بود
کشتی دریایی از آب گهر گنجینهام
من که از نظاره یوسف نمیرفتم ز جا
نوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینهام
نیست صائب بر دل صاف من از دشمن غبار
طوطی خوش حرف سازد زنگ را آیینهام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سر خط نازیست امشب زخمهای سینهام
جوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1996
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینهام
همچو جوهر ریشه کرده زنگ در آیینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5319
صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
میتوان رو دید از روشندلی در سینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5321
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

