غزل شمارهٔ 5321
شاعر: صائب
Toggle stanza 1صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
میتوان رو دید از روشندلی در سینهام
از می روشن سیاهی آب حیوان میشود
نیست بر خاطر غباری از شب آدینهام
گر زنم مهر خموشی بر لب خود میشود
کشتی دریایی از آب گهر گنجینهام
داشت چون طوطی نهان در زنگ خودبینی مرا
تا نظر بستم ز خود بیزنگ شد آیینهام
نیستند ایمن ز چشم زخم روشن گوهران
دارد از جوهر زره زیر قبا آیینهام
فقر بر من از خسیسی چون گدایان پینه نیست
رقعه حاجت ندارد خرقه پشمینهام
تا سفیدی از سیاهی فرق کردم چون قلم
بود دایم مشرق زخم نمایان سینهام
یک قلم گر موج دریا دست یغمایی شود
صائب از گوهر نمیگردد تهی گنجینهام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سر خط نازیست امشب زخمهای سینهام
جوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1996
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینهام
همچو جوهر ریشه کرده زنگ در آیینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5319
نیست از گردون غباری بر دل بیکینهام
جلوه طوطی کند زنگار در آیینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5320
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

