غزل شمارهٔ 5321

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ینهام

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
صاف چون صبح است با عالم دل بی‌کینه‌ام
1

صاف چون صبح است با عالم دل بی‌کینه‌ام

می‌توان رو دید از روشندلی در سینه‌ام

2

از می روشن سیاهی آب حیوان می‌شود

نیست بر خاطر غباری از شب آدینه‌ام

3

گر زنم مهر خموشی بر لب خود می‌شود

کشتی دریایی از آب گهر گنجینه‌ام

4

داشت چون طوطی نهان در زنگ خودبینی مرا

تا نظر بستم ز خود بی‌زنگ شد آیینه‌ام

5

نیستند ایمن ز چشم زخم روشن گوهران

دارد از جوهر زره زیر قبا آیینه‌ام

6

فقر بر من از خسیسی چون گدایان پینه نیست

رقعه حاجت ندارد خرقه پشمینه‌ام

7

تا سفیدی از سیاهی فرق کردم چون قلم

بود دایم مشرق زخم نمایان سینه‌ام

8

یک قلم گر موج دریا دست یغمایی شود

صائب از گوهر نمی‌گردد تهی گنجینه‌ام

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور