غزل شمارهٔ 6012
Toggle stanza 1به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتن
11
به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتن
ورنه خواهد گشت از غیرت نهان از خویشتن
22
بی نیازست از بدآموزان دل بی رحم او
دارد این شمشیر سنگین دل، فسان از خویشتن
33
از غم محرومی ارباب بینش فارغ است
حسن مستوری که می گردد نهان از خویشتن
44
می کند در هر نگاهی روی شرم آلود او
از عرق ایجاد چندین دیده بان از خویشتن
55
نیست پروای سلاح آن را که چون مژگان کج
می تواند ساختن تیر و کمان از خویشتن
66
آتش افسرده ام کز یک نسیم التفات
می توانم کرد انشا صد زبان از خویشتن
77
یوسف پاکیزه دامن از زلیخا چون گریخت؟
می گریزد آشنای او چنان از خویشتن
88
چون توانم یافت صائب راه کوی یار را؟
من که عمری شد نمی یابم نشان از خویشتن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

