Toggle stanza 1
به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتن
1

به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتن

ورنه خواهد گشت از غیرت نهان از خویشتن

2

بی نیازست از بدآموزان دل بی رحم او

دارد این شمشیر سنگین دل، فسان از خویشتن

3

از غم محرومی ارباب بینش فارغ است

حسن مستوری که می گردد نهان از خویشتن

4

می کند در هر نگاهی روی شرم آلود او

از عرق ایجاد چندین دیده بان از خویشتن

5

نیست پروای سلاح آن را که چون مژگان کج

می تواند ساختن تیر و کمان از خویشتن

6

آتش افسرده ام کز یک نسیم التفات

می توانم کرد انشا صد زبان از خویشتن

7

یوسف پاکیزه دامن از زلیخا چون گریخت؟

می گریزد آشنای او چنان از خویشتن

8

چون توانم یافت صائب راه کوی یار را؟

من که عمری شد نمی یابم نشان از خویشتن

Sources

Persian text source: Ganjoor