آڈیو
Toggle stanza 1
موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
1

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن

دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن

2

زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت

مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن

3

خاک باشد از مصافم چشم دشمن را نصیب

کرده ام تا خاکساری را حصار خویشتن

4

خار دیوار گلستانم که از بی حاصلی

می کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن

5

خلوتی چون خانه آیینه داری پیش دست

بهره ای بردار از بوس و کنار خویشتن

6

گوهر از گرد یتیمی می شود کامل عیار

بیش ازین دامن مکش از خاکسار خویشتن

7

می توانی آتش شوق مرا خاموش کرد

گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن

8

دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن

گر بدانی حال من در انتظار خویشتن

9

گر دهم ملک سلیمان را به موری بی سؤال

همچنان باشم ز همت شرمسار خویشتن

10

بس که چون آیینه صائب دیده ام نادیدنی

می شمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن

آڈیو

0:000:00

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور