غزل شمارهٔ 5007

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: رش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: غزل

Toggle stanza 1
چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش
1

چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش

به پیچ و تاب توان یافتن مگر کمرش

2

به دور چهره او آتشین عذاری نیست

که همچو لاله گره نیست آه در جگرش

3

ز سایه مژه پایش شود نگارآلود

اگر به دیده روشندلان فتد گذرش

4

بنفشه رنگ شود یاسمین اندامش

اگر نسیم صبا تنگ آورد به برش

5

ز دل اگر چه ترازو شد از سبکدستی

نیافت چاشنی خون زبان نیشترش

6

اگر زنند رگش با خبر نمی گردد

کسی که گردش چشم تو کرد بیخبرش

7

چنین که تنگ به عاشق گرفته، هیهات است

که مور خط نکند تنگ کار بر شکرش

8

ز نوک آن مژه امروز می چکد آتش

مگر به آبله دل رسیده نیشترش ؟

9

مرا به شام فراقی فتاده کار که هست

ز آفتاب قیامت ستاره سحرش

10

غم ازشکستن کشتی مخور به قلزم عشق

که هست شهپر توفیق موجه خطرش

11

چه لاف قوت پرواز می زند عنقا؟

ز نقش ساده نگردیده است بال و پرش

12

حریف گریه خونین نمی شود صائب

نزاکت که شکسته است شیشه در جگرش ؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور