غزل شمارهٔ 835
Toggle stanza 1از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
11
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
22
از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست
یک منزل است دریا سیل سبک عنان را
33
هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای
مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را
44
حسن غیور را نیست پروای تلخکامان
از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را
55
از حسن های محجوب داغند خیره چشمان
طفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را
66
از آب روی یوسف خاک مراد گردید
گردی که بر جبین بود از راه کاروان را
77
مستغرق فنا را از نیستی خطر نیست
کشتی درست باشد دریای بیکران را
88
از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابد
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
99
نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارش
باد مراد داند دمسردی خزان را
1010
از ناقصان خموشی عرض کمال باشد
نتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را
1111
بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دل
خورشید می فروزد رخسار آسمان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 39
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 186
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 195
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 196
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 17
نی مهر دوست دارم ، نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 18

