غزل شمارهٔ 4375

Toggle stanza 1
جانی که سر از روزن فتراک برآورد
1

جانی که سر از روزن فتراک برآورد

از گرد گریبان بقا سر بدر آورد

2

امید که دولت ز درش بیخبر آید

هر کس به من از آمدن او خبر آورد

3

دیگر نکند خیر به محراب عبادت

در پای خم آن کس که شبی را بسر آورد

4

تدبیر به خون تیز کند تیغ قضا را

این ابر بلا را به سر من سپرآورد

5

از خال به راز دهن یار رسیدم

این مور مرا بر سر تنگ شکر آورد

6

از تکمه پیراهن یوسف خبرم داد

هر غنچه که از جیب چمن سر بدر آورد

7

در سایه شمشاد و گل آرام ندارد

تا آب روان سرو ترا در نظر آورد

8

از باده لعلی به سرش تاج نهادند

هر کس به خرابات مغان دردسر آورد

9

خوش باش که در دامن صحرای قیامت

شد کشت کسی سبز که دامان ترآورد

10

شد تنگ شکر نه فلک از موج حلاوت

صائب ز نی کلک خود از بس شکر آورد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور