غزل شمارهٔ 2390
Toggle stanza 1می برون زان چهره شاداب گل می آورد
11
می برون زان چهره شاداب گل می آورد
از زمین پاک بیرون آب گل می آورد
22
چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلب
بهر جیب و دامنم مهتاب گل می آورد
33
باده را موقوف فصل گل مکن کز خرمی
هر قدر باید شراب ناب گل می آورد
44
می شود روشن چراغ خاکساران عاقبت
بر مزار بیکسان مهتاب گل می آورد
55
از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل
کز چمن در حلقه احباب گل می آورد
66
نیست دربار من خونین جگر جز لخت دل
در کنار از کشتیم گرداب گل می آورد
77
هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبح
در کنار از مهر عالمتاب گل می آورد
88
نیست ممکن گل نچیند عاشق از بیطاقتی
رشته در آغوش پیچ و تاب گل می آورد
99
اشک و آه ماست بی حاصل، وگرنه از چمن
باد بوی گل برون و آب گل می آورد
1010
زاهدی را کان بهشتی روی باشد در نظر
در زمستان صائب از محراب گل می آورد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

