غزل شمارهٔ 2391
Toggle stanza 1از سر من مغز را سودا برون می آورد
11
از سر من مغز را سودا برون می آورد
زور این می پنبه از مینا برون می آورد
22
خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفت
این شرر را آهن از خارا برون می آورد
33
کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی
هر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد
44
بر سبکباران بود موج خطر باد مراد
کف گلیم خویش از دریا برون می آورد
55
از تماشا دیده هر کس که بر عبرت بود
از حباب پوچ گوهرها برون می آورد
66
سر برآرد همچو سوزن از گریبان مسیح
رهروان را هر که خار از پا برون می آورد
77
از قضا نتوان به دست و پای کوشش شد خلاص
ماهیان را کی پر از دریا برون می آورد؟
88
خون ابر رحمت از لبهای خشک آید به جوش
باده را پیمانه از مینا برون می آورد
99
نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغل
چون کبوتر بال و پر از پا برون می آورد
1010
نیست صائب در زمین شور باران را اثر
از کدورت کی مرا صهبا برون می آورد؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

