Toggle stanza 1
از سر من مغز را سودا برون می آورد
1

از سر من مغز را سودا برون می آورد

زور این می پنبه از مینا برون می آورد

2

خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفت

این شرر را آهن از خارا برون می آورد

3

کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی

هر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد

4

بر سبکباران بود موج خطر باد مراد

کف گلیم خویش از دریا برون می آورد

5

از تماشا دیده هر کس که بر عبرت بود

از حباب پوچ گوهرها برون می آورد

6

سر برآرد همچو سوزن از گریبان مسیح

رهروان را هر که خار از پا برون می آورد

7

از قضا نتوان به دست و پای کوشش شد خلاص

ماهیان را کی پر از دریا برون می آورد؟

8

خون ابر رحمت از لبهای خشک آید به جوش

باده را پیمانه از مینا برون می آورد

9

نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغل

چون کبوتر بال و پر از پا برون می آورد

10

نیست صائب در زمین شور باران را اثر

از کدورت کی مرا صهبا برون می آورد؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور