غزل شمارهٔ 2392
Toggle stanza 1هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد
11
هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد
جوهر از شمشیر هم آسان برون می آورد
22
در ریاض حسن او هر کس به گل چیدن رود
همچو نرگس دیده حیران برون می آورد
33
پسته را از پوست امید ملاقات شکر
گرچه دل خون می کند، خندان برون می آورد
44
خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست
یوسف ما را که از زندان برون می آورد؟
55
در طلب هر کس که چون غواص پا از سر کند
از دل دریا گهر آسان برون می آورد
66
بر ضعیفان جور کمتر کن که جوش انتقام
از تنور پیرزن طوفان برون می آورد
77
شاخ و برگ آرزوها می شود موی سفید
حرص در صدسالگی دندان برون می آورد
88
می کند هر کس به ابنای زمان با زندگی
تخم سخت از پنجه طفلان برون می آورد
99
عاشقان را درد و داغ عشق باغ دلگشاست
عشق از آتش سنبل و ریحان برون می آورد
1010
هر که صائب گوشه ای از مردم عالم گرفت
کشتی از دریای بی پایان برون می آورد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

