Toggle stanza 1
هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد
1

هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد

جوهر از شمشیر هم آسان برون می آورد

2

در ریاض حسن او هر کس به گل چیدن رود

همچو نرگس دیده حیران برون می آورد

3

پسته را از پوست امید ملاقات شکر

گرچه دل خون می کند، خندان برون می آورد

4

خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست

یوسف ما را که از زندان برون می آورد؟

5

در طلب هر کس که چون غواص پا از سر کند

از دل دریا گهر آسان برون می آورد

6

بر ضعیفان جور کمتر کن که جوش انتقام

از تنور پیرزن طوفان برون می آورد

7

شاخ و برگ آرزوها می شود موی سفید

حرص در صدسالگی دندان برون می آورد

8

می کند هر کس به ابنای زمان با زندگی

تخم سخت از پنجه طفلان برون می آورد

9

عاشقان را درد و داغ عشق باغ دلگشاست

عشق از آتش سنبل و ریحان برون می آورد

10

هر که صائب گوشه ای از مردم عالم گرفت

کشتی از دریای بی پایان برون می آورد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور