غزل شمارهٔ 1052

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ناست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
1
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
2
تلخی مرگ طبیعی نیست جز ترک خودی
بیخودی این زهر را بر خود گوارا کردن است
3
کام دل نتوان گرفتن از جهان بی روی سخت
آتش آوردن برون از سنگ، کار آهن است
4
جلوه ها دارد به چشم خاکیان دنیای دون
خودنمایی ذره ناچیز را در روزن است
5
کعبه جویان زحمت شبگیر بیجا می کشند
چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است
6
از شکایت رخنه دل می شود ناسورتر
بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است
7
باده گلرنگ خوردن در کنار لاله زار
بر سر خاک شهیدان شمع روشن کردن است
8
برگ سبزی نیست گردون را که زهرآلود نیست
روزی بی منت این خوان، دل خود خوردن است
9
بی دل روشن ندارد نور آگاهی حواس
دل چو نورانی است هر مویی چراغ روشن است
10
هر کسی آنجاست از عالم که می باشد دلش
بلبل ما در قفس چون غنچه گردد گلشن است
11
پیش غافل کاروان عمر چون ریگ روان
می نماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است
12
مرگ را خواند به خود بانگ خروس بی محل
هر که بیجا حرف می گوید سزای کشتن است
13
تنگدستان را ز قید جسم بیرون آمدن
راهرو را کفش تنگ از پای بیرون کردن است
14
پیش چرخ آهنین دل، عرض درد خویشتن
حلقه دیگر به زنجیر جنون افزودن است
15
از نفاق دوستان، دشمن گوارا می شود
مرهم خاری که رو پنهان نماید سوزن است
16
از تن خود جامه کن چون سرو دایم سبز باش
فال عریانی لباس عاریت پوشیدن است
17
داغ عالمسوز ما را ناخنی در کار نیست
آتش خورشید صائب بی نیاز از دامن است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است

با نفس‌،‌سرمایه‌ای ‌گر هست ‌ازخود رفتن ‌است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 538

می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است

در رهت ما را چو مژگان‌ گریه گرد دامن است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 539

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است

چشم زخمی‌گر هجوم آرد دعای جوشن است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 540

چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشن‌است

لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 541

کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است

هر‌کجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 542

آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است

خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 143

تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45

راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است

وندرین ره نفس کُش، کافر ز بهر کشتن است

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76

جان غافل را سفر در چار دیوار تن است

پای خواب آلود را منزل کنار دامن است

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1051

حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است

باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1053

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور