غزل شمارهٔ 2387
Toggle stanza 1زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد
11
زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد
لاله خونگرم خاکستر به دامان آورد
22
آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست
رخش می باید که رستم را به میدان آورد
33
سخت می ترسم که آخر نارساییهای شرم
تشنه ام بیرون از آن چاه زنخدان آورد
44
بر سر بالین من هر شب خیال زلف او
دسته دسته سنبل خواب پریشان آورد
55
بوی پیراهن غباری از دل ما بر نداشت
جذبه ای خواهم که یوسف را به کنعان آورد
66
گریه ها در پرده دارد عیشهای بی گمان
خنده بی اختیار برق، باران آورد
77
عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اول نمکدان بر سر خوان آورد
88
اینقدر گوهر زدریای معانی برکنار
صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

