غزل شمارهٔ 3851
Toggle stanza 1فغان که هستی ما خرج آشنایی شد
11
فغان که هستی ما خرج آشنایی شد
بهار عمر به تاراج بینوایی شد
22
چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد
تمام عمر در اندیشه رهایی شد
33
درین قلمرو پرصید از نگون بختی
درازدستی ما ناوک هوایی شد
44
شناوری است که بستند سنگ بر پایش
مجردی که گرفتار کدخدایی شد
55
اگر خموش نشیند دلش سیاه شود
چوشعله هر که بدآموز ژاژخایی شد
66
چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت
هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد
77
در آن چمن که به زر میخرنددلتنگی
چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد
88
چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو
که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد
99
نشد ز شهپرتوفیق هیچ رهرو را
گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد
1010
ز شهریان خرابات می شودصائب
ز راه ورسم جهان هر که روستایی شد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

