Toggle stanza 1
فغان که هستی ما خرج آشنایی شد
1

فغان که هستی ما خرج آشنایی شد

بهار عمر به تاراج بینوایی شد

2

چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد

تمام عمر در اندیشه رهایی شد

3

درین قلمرو پرصید از نگون بختی

درازدستی ما ناوک هوایی شد

4

شناوری است که بستند سنگ بر پایش

مجردی که گرفتار کدخدایی شد

5

اگر خموش نشیند دلش سیاه شود

چوشعله هر که بدآموز ژاژخایی شد

6

چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت

هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد

7

در آن چمن که به زر میخرنددلتنگی

چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد

8

چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو

که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد

9

نشد ز شهپرتوفیق هیچ رهرو را

گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد

10

ز شهریان خرابات می شودصائب

ز راه ورسم جهان هر که روستایی شد

Sources

Persian text source: Ganjoor