غزل شمارهٔ 4481
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد
11
نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد
بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد
22
اگر چه هست برآن زلف پیچ وتاب مسلم
نظر به موی میان تو پیچ وتاب ندارد
33
دماغ خشک مرا کرد نامه تو معطر
که گفته است گل کاغذی گلاب ندارد
44
چگونه نرم شود از فغانم آن دل سنگین
که گر به کوه رسد ناله ام جواب ندارد
55
ز آبروست گرانقدر آدمی به نظرها
به نرخ خاک بود گوهری که آب ندارد
66
خوشا کسی که درین خاکدان به غیر دردل
دگر امید گشایش به هیچ باب ندارد
77
بود ز طول امل تار و پود طینت پیران
زمین شور به جز موجه سراب ندارد
88
ستاره سوز بود آفتاب صبح قیامت
بیاض گردن او خال انتخاب ندارد
99
ز بخت ماست چنین تلخ گوی آن لب شیرین
وگرنه آب گهر موج انقلاب ندارد
1010
اثر ز آبله شکوه نیست در دل عارف
ز آرمیدگی این بحر یک حباب ندارد
1111
بس است بیخبری عذر خواه باده پرستان
گناه عالم آب اینقدر عتاب ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

