غزل شمارهٔ 894

Toggle stanza 1
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد
1

مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد

مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد

2

به جان دوست که مرده هزار بار به از من

که باری از دل بدخوی من عذاب ندارد

3

تو ای که با مه من خفته ای به ناز، شبت خوش

منم که روز مراد من آفتاب ندارد

4

چه گویمت که بخوابم بس است دیدن رویت

مخند بیهده بر بیدلی که خواب ندارد

5

نه عقل ماند و نه دانش، نه صبر ماند و نه طاقت

کسی چنین دل بیچاره خراب ندارد

6

به کوی تو همه روی زمین به گریه بنشستم

هنوز بر در تو روی زردم آب ندارد

7

ز حال خسرو پرسی، چه پرسیش که ز حیرت

به پیش روی تو جز خامشی جواب ندارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور