Toggle stanza 1
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
1

دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد

نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید

2

تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد

اگر ز عارض یارم خط جواز نیاید

3

درید پرده، فرو ریخت راز دل بر صحرا

ز پرده ای که چنین شد حجاب راز نیاید

4

بتا به ناز بکشتی هزار صاحب دل را

کسی به پیش تو میرد که گاه ناز نیاید

5

چو خاک پای تو گشتم بگو که در ته پایت

به خاک روفتن آن گیسوی دراز نیاید

6

گرم بگویی «بوسه بزن بر آن لب شیرین »

مرا ز غایت شادی دهن فراز نیاید

7

اگر به باغ رسد قامت بلند تو روزی

عجب بود که اگر سرو در نماز نیاید

8

دهند پند که بازآ، من آن مجال ندارم

که هر که رفت به کویت به خانه باز نیاید

9

جهان بسوخت حدیث نیازمندی خسرو

خنک بود سخنی کز سر نیاز نیاید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور