غزل شمارهٔ 3531
Toggle stanza 1در صدف چشم محال است گهر باز کند
11
در صدف چشم محال است گهر باز کند
گره از دیده پوشیده سفر باز کند
22
آه سردست گشاینده دلهای غمین
از دل غنچه گره باد سحر باز کند
33
هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر
چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند
44
زآستین دست برون گر نکند بالیدن
کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟
55
از وبال اختر ما نیز برون می آید
چشم اگر در جگر سنگ شرر باز کند
66
صافدل محرم و بیگانه نمی داند چیست
که به روی همه کس آینه در باز کند
77
مردم چشم مرا گر هدف تیر کنی
به تماشای رخت چشم دگر باز کند
88
چه خیال است دل آزاد شود زیر فلک؟
مرغ در بیضه محال است که پر باز کند
99
پختگی گر نکند رحم به کوته دستان
کیست کز نخل بلند تو ثمر باز کند؟
1010
خبری نیست سزاوار شنیدن صائب
گوش خود کس به امید چه خبر باز کند؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

