غزل شمارهٔ 3530
Toggle stanza 1هر دلی را که محبت صدف راز کند
11
هر دلی را که محبت صدف راز کند
زخمش از تیغ محال است دهن باز کند
22
عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟
شمع جایی که زبان در دهن گاز کند
33
کوه تمکین ترا ناله بود خنده کبک
به چه امید کسی درد دل آغاز کند؟
44
از لطافت نشود حسن مصور، ورنه
سنگ را تیشه من آینه پرداز کند
55
شد ز پرواز پریشان پر و بالم، کو عشق
که مرا جمع به سرپنجه شهباز کند؟
66
در سراپرده اسرار نفس محرم نیست
چشم گویای تو خون در دل غماز کند
77
جگر سوخته را ناله گرم است علاج
حشر خاکستر من شعله آواز کند
88
مهلت عمر کم و وقت بهاران تنگ است
غنچه در پوست مگر برگ سفرساز کند
99
نرود گرد یتیمی ز جبین گهرش
چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند
1010
کی رسدنوبت ناز تو به ارباب نیاز؟
که ترا هر سر مو بر دگری ناز کند
1111
می کند هر سخنی باز دهن را صائب
سخنی کو که ز خاطر گرهی باز کند؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

