غزل شمارهٔ 1644
Toggle stanza 1خیال آب مرا در سرابها انداخت
11
خیال آب مرا در سرابها انداخت
امید گنج مرا در خرابها انداخت
22
اگرچه عشق ندارد ز من فسردهتری
توان به سینه گرمم کبابها انداخت
33
به زیر بار غمی عشق او کشید مرا
که کوه را به کمر پیچ و تابها انداخت
44
اگرچه شکوه من از حساب بیرون بود
به یک نگاه ز هم آن حسابها انداخت
55
ز چشم شور مکافات مزد خواهد یافت
ستمگری که نمک در شرابها انداخت
66
اگر ادب نکند آه را عنانداری
توان ز چهره مطلب نقابها انداخت
77
مکن شتاب برای شکفتگی زنهار
که برق را ز نفس این شتابها انداخت
88
اگر ستاره من سوخت عشق عالمسوز
ز داغ در جگرم آفتابها انداخت
99
شد از غرور عبادت زبان عذر خموش
مرا به راه خطا این صوابها انداخت
1010
هنوز لالهرخ من زنی سواران بود
که در قلمرو دل انقلابها انداخت
1111
نداشت کار کسی با سپند من صائب
مرا ز بزم برون اضطرابها انداخت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

