غزل شمارهٔ 1643
Toggle stanza 1هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت
11
هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت
رفت از دست و رگ خواب فراغت نگرفت
22
وحشت روی زمین زیر زمین خواهد یافت
هر که در روی زمین خوی به وحدت نگرفت
33
آمد انگاره و انگاره از این عالم رفت
هر که اندام ز سوهان نصیحت نگرفت
44
رفت بر باد فنا عمر گرامی افسوس
پیش این شمع کسی دست حمایت نگرفت
55
هر که در مجلس می گریه مستانه نکرد
خون دل خورد و گلاب از گل صحبت نگرفت
66
فقر مشاطه جو دست که دست از زر و سیم
تا نگردید تهی، دامن شهرت نگرفت
77
آفت زندگی و راحت مردن را دید
خضر از تشنه لبان آب ز خست نگرفت
88
صائب این با که توان گفت که با چندین درد
خبر از ما یکی از اهل مروت نگرفت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

