غزل شمارهٔ 828
Toggle stanza 1آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
11
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را
22
دامان رهروان را زخم زبان نگیرد
از خار ره پر و بال افزون شود صبا را
33
چون سنگ سرمه خاکش پیرایه نظرهاست
چشمی که یک نظر دید آن چشم سرمه سا را
44
تعظیم خاکساران روشنگر وجودست
زان جا دهند مردم در چشم توتیا را
55
در سینه خون گرمش یاقوت و لعل گردید
در زیر تیغ چون کوه هر کس فشرد پا را
66
از آب شد دو بالا سودای بید مجنون
عاقل نمی توان کرد دیوانه خدا را
77
در خواب بود مخمل کز کارگاه قسمت
نقش مراد خندید بر چهره بوریا را
88
افتادگان خود را کی بر زمین گذارد؟
راهی که بال و پر داد از شوق نقش پا را
99
در کارگاه عشق است تدبیر عقل بیکار
طوفان نمی کند گوش تعلیم ناخدا را
1010
تا دامن قیامت خونش سبیل باشد
چشمی که دیده باشد آن آتشین لقا را
1111
تا نخوت سعادت بیرون رود ز مغزش
با سگ شریک روزی کردند ازان هما را
1212
سخت است دل گرفتن صائب ز نوک مژگان
برتافتن محال است سرپنجه قضا را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 37
جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
هر کس نمیشناسد آواز آشنا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 34
بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را
چون شب سیاه کردی روز سفید ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 10
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 5
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بیتو نمیگوارد، این جام باده ما را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 190
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 7
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را
من نیک میشناسم پیغام آشنا را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3

