غزل شمارهٔ 4975
شاعر: صائب
Toggle stanza 1خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش
11
خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش
مژه راسبزه خوابیده کند تقریرش
22
بسمل او به سر جان نتواند لرزید
بس که ازلنگر نازست گران شمشیرش
33
این چه مژگان بلندست که نگشوده ،شود
درکمانخانه ز نخجیر ترازو،تیرش
44
اگر از سلسله زلف رهایی یابد
چه کند دل به غبار خط دامنگیرش ؟
55
هرکه را شوخی چشم تو بیابانی کرد
حلقه چشم غزالان نکند زنجیرش
66
حسن مغرور چو افتاد نسازد با خود
چه عجب خانه آیینه کند دلگیرش؟
77
بادل بیخبر، اظهار ندامت ز گناه
همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش
88
حذر از آه جگردوز کهنسالان کن
کاین کمانی است که برخاک نیفتد تیرش
99
پای ویرانه هر کس که فرو رفت به گنج
نیست صائب غم معمار و سر تعمیرش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

