غزل شمارهٔ 3647

Toggle stanza 1
چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
1

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید

فیض خار سر دیوار به پایی نرسید

2

هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند

مسی از دست ندادم که طلایی نرسید

3

قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب

خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید

4

گر دوا این و گرانجانی منت این است

جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید

5

آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من

رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید

6

نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح

استخوانی است که فیضش به همایی نرسید

7

در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز

کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید

8

صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست

این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور