غزل شمارهٔ 5915
Toggle stanza 1کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟
11
کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟
چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم
22
یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم
آخر به چه امید من از سنگ برآیم؟
33
چون نیست مرا شهپر گلزار رسیدن
از بهر چه من زین قفس تنگ برآیم؟
44
در روی زمین نیست چو یک چهره روشن
چون آینه بی وجه چه از زنگ برآیم؟
55
این دایره چون شد تهی از نغمه شناسان
از پرده برای چه به آهنگ برآیم؟
66
یک سو غم دنیا و دگر سو غم عقبی
با اینهمه غم چون من دلتنگ برآیم؟
77
کو باده لعلی، که ازین پیکرخاکی
سیراب چو لعل از جگر سنگ برآیم
88
ای مهر برون آ، که به یک چشم زدن من
چون شبنم ازین دایره رنگ برآیم
99
بر هیچ دلی نیست گران کوه غم من
با این سبکی من به که همسنگ برآیم؟
1010
در هیچ لباس از تو مرا نیست جدایی
یکرنگ توام گرچه به صد رنگ برآیم
1111
چون رنگ پر و بال شکسته است درین باغ
صائب ز چه از عالم بیرنگ برآیم؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

