غزل شمارهٔ 1044
Toggle stanza 1سینه ام از داغ رنگارنگ صحرای گل است
11
سینه ام از داغ رنگارنگ صحرای گل است
پای من از زخم خار خونچکان پای گل است
22
برنمی آرد مرا جوش بهاران از قفس
بی دماغان محبت را چه پروای گل است؟
33
عشق می چیند ز دلسوزی بلای حسن را
در دل بلبل خلد خاری که در پای گل است
44
رتبه حسن از غرور عشق ظاهر می شود
باغبان نازی اگر دارد ز بالای گل است
55
مستی من نیست موقوف شراب لاله رنگ
غنچه منقار من لبریز صهبای گل است
66
شرم می دارد نگاه از خیره چشمان حسن را
چون نباشد باغبان در باغ، یغمای گل است
77
سردمهری را اثر در سینه های گرم نیست
عندلیب مست ما فارغ ز سرمای گل است
88
از سخن سنجان شود صائب بلند آوازه حسن
شعله آواز بلبل محفل آرای گل است

