غزل شمارهٔ 675

شاعر: صائب

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 12

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
1
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
2
هر چند آب شد دل من بی شعور نیست
بیگانه را تمیز کند بحر از آشنا
3
پاکان ستم ز دور فلک بیشتر کشند
گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا
4
جست آب را سکندر و شد خضر کامیاب
روزی به قسمت است نه کوشش درین سرا
5
داغم که خار خار طلب آفتاب را
چندان امان نداد که خاری کشد ز پا
6
رسم است قد شاخ ز حاصل دو تا شود
گردید قامت تو ز بی حاصلی دوتا
7
در پرده سیاهی فقرست نور فیض
آب حیات در دل شب می زند صلا
8
کوه غمی که در دل من پا فشرده است
صائب شود ز سایه او نیلگون، سما

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای از علو قدر به کرسی نهاده پا

فرق مقیم فرش حریم تو عرش سا

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 197

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 198

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

شاد آمدیت از سفر خانه خدا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 199

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا

نام بچه‌ش چه باشد او خود پِیَش دوا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 200

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما

ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 201

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 202

گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقّع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم؛ این چه لطف بود فرمود؟

که این از جملهٔ آن است که شما را همّتی عالی‌ست هر چند که شما را مرتبهٔ عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همّت، خود را قاصر می‌بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می‌دانید. اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود، امّا می‌خواستیم که به صورت هم مشرّف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز، همچنانک کار بی‌مغز برنمی‌آید بی‌ پوست نیز برنمی‌آید. چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید؛ چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم. پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود. ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد. اینک می‌گویند رَکْعَتَیْنِ مِنَ الصَلوةِ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَمَا فِیْهَا پیش هرکس نباشد؛ پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید.

رومیفیه ما فیهفصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 6 - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور