قصیدهٔ شمارهٔ 6 - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

Toggle stanza 1
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

2

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

3

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

4

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن

هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

5

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی

اندر میان خلق ممیز چو من کجا

6

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار

بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

7

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه

آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

8

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش

هرک آیتی نخست بخواند «ز هل اتی»

9

با این همه که کبر نکوهیده عادتست

آزاده را همی ز تواضع بود بلا

10

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی

از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

11

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم

فرقی بود هرآینه آخر میان ما

12

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز

از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

13

قومی ره منازعت من گرفته‌اند

بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

14

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن

بر دوستان همی نتوان کرد متکا

15

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر

شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

16

با من همه خصومت ایشان عجب ترست

ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

17

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من

همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

18

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست

گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

19

ناچار بشکند همه ناموس جاودان

در موضعی که در کف موسا بود عصا

20

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی

تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

21

زیرا که بی مطر نبود میغ را خطر

چونان که بی‌گهر نبود تیغ را بها

22

زیشان نبود باک رهی را به ذره‌ای

کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا

23

آنم که برده‌ام علم علم در جهان

بر گوشهٔ ثریا از مرکز ثرا

24

با عقل من نباشد مریخ را توان

با فضل من نباشد خورشید را ذکا

25

شاهان همی کنند به فضل من افتخار

حران همی کنند به نظم من اقتدا

26

با خاطرم منیرم و با رای صافیم

کالبرق فی الدجی والشمس فی‌الضحی

27

عالیست همتم به همه وقت چون فلک

صافیست نظم من به همه وقت چون هوا

28

بر همت منست سخاهای من دلیل

بر نظم من بست سخنهای من گوا

29

هرگز ندیده و نشنید این کسی ز من

کردار ناستوده و گفتار ناسزا

30

این فخر بس مرا که ندیدست هیچکس

در نثر من مذمت و در نظم من هجا

31

در پای ناکسان نپراکنده‌ام گهر

از دست مهتران نپذیرفته‌ام عطا

32

آنرا که او به صحبت من سر درآورد

گویم ثنای نیک و شناسم به دل وفا

33

ار ذلتی پدید شود زو معاینه

انگارمش صواب و نبینم ازو خطا

34

اهل سرخس می نشناسند حق من

تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا

35

مقدار آفتاب ندانند مردمان

تا نور او نگردد از آسمان جدا

36

آنگاه قدر او بشناسند با یقین

کاید شب و پدید شود بر فلک سها

37

اندر حضر نباشد آزاده را خطر

وندر حجر نباشد یاقوت را بها

38

شد گفتهٔ سنایی چون کعبه نزد خلق

زین بیشتر فصول که باید ز ابتدا

39

تا کلک او به گاه فصاحت روان بود

بازار او به نزد بزرگان بود روا

40

آن گه به کام او نفسی بر نیاورند

در دوستی کجا بود این قاعده روا

41

آزار او کشند به عمدا به خویشتن

زانسان که که کشد به سوی خویش کهربا

42

در فضل او کنند به هر موضعی حسد

بر نقص او دهند ز هر جانبی رضا

43

عاقل که این شنید بداند حقیقتی

کاین حرف دشمنان و حسودان بی‌نوا

44

چون جوهر سخا شد نزدیک اهل بخل

چون عنصری ز ظلمت در جنب صد ضیا

45

تا ناصحان او نسگالند جز نفاق

تا دشمنان او ننمایند خود صفا

46

ور اوفتد ورا بهمه عمر حاجتی

بی‌حجتی کنند همه صحبتش رها

47

مرد آن بود که دوستی او بود بجای

لوبست الجبال و انشقت السما

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای از علو قدر به کرسی نهاده پا

فرق مقیم فرش حریم تو عرش سا

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 197

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 198

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

شاد آمدیت از سفر خانه خدا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 199

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا

نام بچه‌ش چه باشد او خود پِیَش دوا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 200

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما

ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 201

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 202

گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقّع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم؛ این چه لطف بود فرمود؟

که این از جملهٔ آن است که شما را همّتی عالی‌ست هر چند که شما را مرتبهٔ عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همّت، خود را قاصر می‌بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می‌دانید. اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود، امّا می‌خواستیم که به صورت هم مشرّف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز، همچنانک کار بی‌مغز برنمی‌آید بی‌ پوست نیز برنمی‌آید. چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید؛ چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم. پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود. ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد. اینک می‌گویند رَکْعَتَیْنِ مِنَ الصَلوةِ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَمَا فِیْهَا پیش هرکس نباشد؛ پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید.

رومیفیه ما فیهفصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 1

آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا

در زندگی به تنگی قبرست مبتلا

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 675

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور