Toggle stanza 1
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن
1

باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن

غوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن

2

با حیا نتوان ز لعل دلبران سیراب شد

کوزه سربسته بر کوثر نمی باید زدن

3

نیست چین در کار آن پیشانی واکرده را

صفحه آیینه را مسطر نمی باید زدن

4

رنج باریک آورد آمیزش سیمین بران

سر برون چون رشته از گوهر نمی باید زدن

5

رخنه ای زندان گردون را به جز تسلیم نیست

در قفس بیهوده بال و پر نمی باید زدن

6

خواب آسایش گرانسنگ است خون مرده را

بر رگ این غافلان نشتر نمی باید زدن

7

تا به آن خشک چون آیینه بتوان ساختن

قطره در ظلمت چو اسکندر نمی باید زدن

8

زردرویی می کند یکسان به خاک تیره ات

حلقه چون خورشید بر هر در نمی باید زدن

9

تشنه چشمان آب و رنگ از لعل، صائب می برند

در حضور زاهدان ساغر نمی باید زدن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور