غزل شمارهٔ 6032
Toggle stanza 1باده با رندان صافی سینه می باید زدن
11
باده با رندان صافی سینه می باید زدن
حسن اگر داری در آیینه می باید زدن
22
چون سر خورشید با یک داغ نتوان ساختن
نقش داغ تازه ای بر سینه می باید زدن
33
صبح شنبه می زداید زنگ از دل بی شراب
باده روشن شب آدینه می باید زدن
44
نافه از خون خوردن پنهان شود مشکین نفس
باده زیر خرقه پشمینه می باید زدن
55
در جگر صد سوزن الماس می باید شکست
بعد ازان بر خرقه خود پینه می باید زدن
66
قسمت خود بین نمی گردد زلال زندگی
ای سکندر سنگ بر آیینه می باید زدن
77
دردمندی از فلک تعلیم می باید گرفت
هر سر مه ناخنی بر سینه می باید زدن
88
گر نمی خواهی که فردا هیزم دوزخ شوی
تیشه بر پای درخت کینه می باید زدن
99
در شهواری که می گویند، در جیب دل است
خویش را بر قلب این گنجینه می باید زدن
1010
صحبت اهل زمان صائب ندارد نشأه ای
می به یاد مردم پیشینه می باید زدن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

