غزل شمارهٔ 6034
Toggle stanza 1تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
11
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
22
می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد
خیمه بر گلزار چون شبنم نمی باید زدن
33
از دل و دین و خرد یکباره می باید گذشت
در قمار عشق نفس کم نمی باید زدن
44
پیش اهل حال می باید لب از گفتار بست
چون طرف آیینه باشد دم نمی باید زدن
55
تا نیابی ترجمانی همچو عیسی در کنار
بر لب خود مهر چون مریم نمی باید زدن
66
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن
77
چون زمین ساده ای پیدا شود از بهر نقش
بر لب خود مهر چون خاتم نمی باید زدن
88
شهریان را سیر چشم از جود کردن همت است
در بیابان خیمه چون حاتم نمی باید زدن
99
می توان تا صائب از جام سفالین باده خورد
می چو بی دردان ز جام جم نمی باید زدن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

