Toggle stanza 1
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
1

تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن

عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن

2

می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد

خیمه بر گلزار چون شبنم نمی باید زدن

3

از دل و دین و خرد یکباره می باید گذشت

در قمار عشق نفس کم نمی باید زدن

4

پیش اهل حال می باید لب از گفتار بست

چون طرف آیینه باشد دم نمی باید زدن

5

تا نیابی ترجمانی همچو عیسی در کنار

بر لب خود مهر چون مریم نمی باید زدن

6

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون

خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن

7

چون زمین ساده ای پیدا شود از بهر نقش

بر لب خود مهر چون خاتم نمی باید زدن

8

شهریان را سیر چشم از جود کردن همت است

در بیابان خیمه چون حاتم نمی باید زدن

9

می توان تا صائب از جام سفالین باده خورد

می چو بی دردان ز جام جم نمی باید زدن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور