غزل شمارهٔ 1778

Toggle stanza 1
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
1

در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است

نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است

2

حضور، لازم عشق خدایی افتاده است

بود همیشه پریشان دلی که هر جایی است

3

به خون خویش سرانجام می دهد محضر

سیه دلی که چو طاوس در خودآرایی است

4

ز خانه صورت دیوار می جهد بیرون

به محفلی که مرا دعوی شکیبایی است

5

کدام ظاهر و باطن موافق است به هم؟

دلش ز سنگ بود گر سپهر مینایی است

6

ز چاه روی به بازار می کند یوسف

ز خلق روی نهفتن تلاش رسوایی است

7

درون سینه کند سیر، بر مجنون را

ز بیقراری وحشت دلی که صحرایی است

8

فغان که مردم کوته نظر نمی دانند

که بستن نظر از عیب خلق بینایی است

9

کجا ز سیلی خط هوشیار خواهد شد؟

چنین که چشم تو مشغول باده پیمایی است

10

ز خط و زلف کند حلقه های چشم ایجاد

ز بس که عارض او تشنه تماشایی است

11

بهار عالم ایجاد نیست غیر سخن

که سبزی پر طوطی ز فیض گویایی است

12

درین جهان چو دوزخ اگر بهشتی هست

که می توان نفسی راست کرد، تنهایی است

13

تو از گرانی خود می کشی تعب صائب

ز خار، باد صبا ایمن از سبکپایی است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور