شمارهٔ 120

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: قطعه

Toggle stanza 1
حقیقتیست که دانا سرای عاریتی
1

حقیقتیست که دانا سرای عاریتی

ز بهر هشتن و پرداختن نفرماید

2

من این مقام نه از بهر آن بنا کردم

که پنج روز بقا اعتماد را شاید

3

خلاف عهد زمان بی‌خلاف معلومست

که هیچ نوع نبخشد که باز نرباید

4

بلی به نیت آن تا چو رخت بربندم

به جای من دگری همچنین بیاساید

5

ازین قدر نگریزد که مرغ و ماهی را

به قدر خویش حقیر آشیانه‌ای باید

6

سرای دام همایست نیک‌بختان را

بود که در همه عمرت یکی به دام آید

7

بسا کسا که گرش در به روی بگشایی

سعادت ابدت در به روی بگشاید

8

حلال نیست که صورت کنند بر دیوار

که رد شرع بود زو خلل بیفزاید

9

همین نصیحت سعدی به آب زر بنویس

که خانه را کس ازین خوبتر نیاراید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 953

زهی سزای محامد محمد بن خطیب

که خطبه‌ها همی از نام تو بیاراید

سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 79 - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید

مبر تو رنج که روزی به رنج نفزاید

به رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید

سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 84

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور