شمارهٔ 79 - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید

Toggle stanza 1
زهی سزای محامد محمد بن خطیب
1

زهی سزای محامد محمد بن خطیب

که خطبه‌ها همی از نام تو بیاراید

2

چنان ثنای تو در طبعها سرشت که مرغ

ز شاخسار همی بی‌ثبات نسراید

3

ز دور نه فلک و چار طبع و هفت اختر

به هر دو گیتی یک تن چو تو برون ناید

4

کسی که راوی آثار و سیرت تو بود

بسان طوطی گویی شکر همی خاید

5

شنیدمی که همی در نواحی قصدار

ستاره از تف او در هوا بپالاید

6

شنیدمی که ز نا ایمنی در آن کشور

ستاره بر فلک از بیم روی ننماید

7

کنون ز فر تو پر کبوتر از گرمی

نسوزد ار فلک شمس را بپیماید

8

کنون شدست بد انسان ز عدل و حشمت تو

که گرد باد همی پر کاه نرباید

9

چو ایزد و ملک و خواجه نیکخواه تواند

بلا و حادثه بر درگه تو کی پاید

10

نه دامن شب تیره زمانه بنوردد

چو دور چرخ گریبان صبح بگشاید

11

درین دو روزه جهان این عنا نمودت ازان

که تا ترا به صبوری زمانه بستاید

12

ز نکبتی که درین چند روز چرخ نمود

بدان نبود که جانت ز رنج بگزاید

13

مرادش آنکه به اعدا نمود جاه ترا

که زهر قاتل جان ترا نفرساید

14

چه نوش زهر بخوردی بدان امید و طمع

که تا روان تو زین رنجها برآساید

15

تو اژدهایی در جنگ و این ندانستی

که اژدها را زهر کشنده نگزاید

16

چو جوهر فلک از تست روشن و عالی

ز آسیای فلک جوهر تو کی ساید

17

ز دود زنگ ز روح تو زهر در عالم

که دید زهری کو زنگ روح بزداید

18

چو زهر خوردی و زنده شدی بدانکه همی

زمانه را چو تو آزادمرد می‌باید

19

یقین شناس که از بعد ازین دهان اجل

به جان پاک تو تا روز حشر نالاید

20

چنان بپخت همه کارهات زهر که هیچ

به پیش شاه کسی از تو خام ندراید

21

چه راز داری با ذوالجلال کز پی تو

ز زهر قاتل آب حیات می‌زاید

22

به ناف آهو اگر مشک خون شود چه عجب

به کامت الماس ار شهد گشت هم شاید

23

ولیکن اینهمه از عدل شاه بود ارنی

زمانه بر چو تو آزد کی ببخشاید

24

به خاتمی که فرستاد شاه زنده شدی

بلی بزرگی و حکم روان چنین باید

25

ز مهر جم چه کم آید خواص مهر ملک

که بی‌پیمبر آن می‌کند که فرماید

26

اگر به خاتم او ملک رفته باز آمد

همی به خاتم این جان رفته باز آید

27

همیشه تا ز مزاج و نم سیم گوهر

مقیم روی چهارم گهر نینداید

28

فزوده باد همی مایهٔ بقات از آنک

چهار طبع تو بر یکدگر بیفزاید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 953

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور