شمارهٔ 158
Toggle stanza 1دشمنت خود مَباد و گَر باشد
11
دشمنت خود مَباد و گَر باشد
دیده بردوخته به تیرِ خَدَنگ
22
سرِ خَصمت به گُرز کوفته باد
بیرَوان اوفتاده در صفِ جَنگ
33
خون و دندانْش، از دَهَن پَرتاب
چون اَناری که بِشکَنی به دو سنگ
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شکر آمد ز خنده تو به تنگ
کوزه خود نبات زد بر سنگ
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 212
گفت بر دوخته مرا شعری
خواجه خیاطی از سر فرهنگ
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 118
ای به آرام تو زمین را سنگ
وی به اقبال تو زمان را ننگ
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 97 - در ستایش یکی از بزرگان
ای ترا و مرا درین نیرنگ
دهن و چشم و دست و دل همه تنگ
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 236
نقش دیبا چنان کشید فرنگ
که ز من برد دانش و فرهنگ
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 397
هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.
سنگ بر دست و مار سر بر سنگ
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 49
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

