غزل شمارهٔ 340
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
11
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دل خویش
22
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟
33
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس؟!
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش؟!
44
همچنان داغ جدایی جگرم میسوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
55
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟
66
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
تشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
77
عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»
کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»
88
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
99
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش
1010
تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی
مِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش
1111
ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من خرابم زغم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 67
دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش
نشود برق سبکسیر مقید به حشیش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4988
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 392
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 339

