غزل شمارهٔ 446
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ای کودک خوبروی حیران
11
ای کودک خوبروی حیران
در وصف شمایلت سخندان
22
صبر از همه چیز و هر که عالم
کردیم و صبوری از تو نتوان
33
دیدی که وفا به سر نبردی
ای سختکمان سستپیمان
44
پایان فراق ناپدیدار
و امید نمیرسد به پایان
55
هرگز نشنیدهام که کردهست
سرو آنچه تو میکنی به جولان
66
باور که کند که آدمی را
خورشید برآید از گریبان
77
بیمار فراق به نباشد
تا بو نکند به زنخدان
88
وین گوی سعادت است و دولت
تا با که در افکنی به میدان
99
ترسم که به عاقبت بماند
در چشم سکندر آب حیوان
1010
دل بود و به دست دلبر افتاد
جان است و فدای روی جانان
1111
عاقل نکند شکایت از درد
مادام که هست امید درمان
1212
بی مار به سر نمیرود گنج
بی خار نمیدمد گلستان
1313
گر در نظرت بسوخت سعدی
مه را چه غم از هلاک کتان
1414
پروانه بکشت خویشتن را
بر شمع چه لازم است تاوان؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دیر آمدهای مرو شتابان
ای رفتن تو چو رفتن جان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1920
ما شادتریم یا تو ای جان
ما صافتریم یا دل کان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1922
بازآمد آستین فشانان
آن دشمن جان و عقل و ایمان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1925
برخیز و صبوح را برنجان
ای روی تو آفتاب رخشان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1933
دین را حرمیست در خراسان
دشوار ترا به محشر آسان
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 139 - در نعت امام هشتم (ع)
از خجلت این گنه که عفوش
بر توست نه بر عطای یزدان
عرفیقطعاتشمارهٔ 33 - اعتذار
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 447

